یک خاطره بسیار شادمان کننده

در میان دریای اراجیف موجود در فیس بوک، صفحات بسیار بسیار خوبی هم دیده می شود که باعث شده اشخاصی که خیلی مشکل پسند هستند مدام به این صفحات خوب سر بزنند، در این میان یکی از صفحات فیس بوکی به اسم “Ferdowsi” خاطره ای بسیار بسیار زیبا نقل کرده که در ادامه آورده می شود:

شاهنامه دزد!

دکتر ابوالفضل خطیبی می نویسد:
پنج شنبه ی گذشته همراه با غزلی (دخترم) برای شرکت در نشست شاهنامه خوانی دوستان کرجی روانه ی گوهردشت شدیم. ماشین را در کوچه ای پارک کردیم و رفتیم سراغ دوست نازنینم دکتر زاگرس زند. پس از ساعتی که سه تایی برگشتیم،

زاگرس گفت: «چقدر شیشه ی ماشینت تمیز…. وای شیشه ی ماشینت که پایین است!»
سریع نگاهی به صندلی عقب انداختم و گفتم: «زاگرس! شاهنامه ی سن ژوزف را که برایت هدیه آورده بودم دزد برد.»

زاگرس نگاهی به درون ماشین انداخت متوجه یادداشتی شد که نوشته بود: «شاهنامه نزد ماست با این شماره تماس بگیرید.»
تماس گرفت و پشت خط بانویی گفت: «الآن می آورم.»

لحظه ای بعد از ساختمان روبه رو دخترخانم جوانی شاهنامه به بغل نزد ما آمد و شاهنامه را به ما داد و گفت: «ترسیدم شاهنامه را دزد ببرد همراه خودم بردم و تا حالا هم پشت پنجره مراقب ماشین هستم کسی نبرد…»

“””بینید شاهنامه چه ارجی دارد که آن بانوی عزیز از میان همه ی وسایل ماشین فقط شاهنامه را همراه خود می برد تا دزد نبرد.”””

حالا که سخن از نسخه ی سن ژوزف رفت، در این نسخه مصراع چهارم دو بیت معروف مربوط به فریدون با نویسِشی منحصر به فرد آمده است:

فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سِرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکوی
چو نیکی سگالی، فریدون توی

این یادداشت، برای بار چندم منتشر می شود.

Facebooktwittergoogle_plusredditpinterestlinkedinmail

Facebooktwittergoogle_plusredditpinterestlinkedinmail

Leave a Reply

نمایشگاه مجازی فارس، ارایه دهنده محتوای فاخر فارسی، مقالات مفید و گلچین شده از سراسر وب
+98-936-917-5733