ایران – جهان

در خاطرات یکی از بازماندگان لهستانی نوشته شده: «ما یک گروه انسان‌های درمانده و ضعیف بودیم که از فرط گرسنگی و بی‌غذایی و ابتلا به بیماری‌های مختلف در حال مرگ بودیم. در طول سفر مدام صدای زنگ کشتی می‌آمد و جسدی به دریا انداخته می‌شد. وقتی به بندرانزلی رسیدیم و پیاده شدیم مردم به طرف ما آمدند، دورمان جمع شدند و سعی کردند با ما ارتباط برقرار کنند. وقتی که حال نزار ما را دیدند برای‌مان لباس و غذا آوردند. حتی شیرینی و میوه می‌آوردند و به ما لبخند می‌زدند. برای‌مان باورکردنی نبود. مردمی بودند که به ما لبخند می‌زدند. آن‌ها از ما نپرسیدند که پدر و مادرتان کیستند؟ نپرسیدند که اعتقادتان چیست؟ نپرسیدند که از کجا آمده‌اید؟ فقط احساس کردند که ما به کمک احتیاج داریم و به ما کمک کردند.»

Facebooktwittergoogle_plusredditpinterestlinkedinmail

Leave a Reply

نمایشگاه مجازی فارس، ارایه دهنده محتوای فاخر فارسی، مقالات مفید و گلچین شده از سراسر وب
+98-936-917-5733