ماکسیم گورکی

مقاله‌ای قدیمی به قلم سعید نفیسی

سعید نفیسی (۱۸ خرداد ۱۲۷۴ – ۲۳ آبان ۱۳۴۵ خورشیدی)، دانش‌پژوه، ادیب، تاریخ‌نگار، نویسنده، مترجم و شاعر ایرانی. او جزو نسل اول استادان دانشکدۀ تاریخ دانشگاه تهران بود.

نفیسی را معمار نثر جدید معاصر ایران نامیده‌اند و این تبحر و چیرگی، ناشی از احاطه کامل وی به زبان‌های یونانی، لاتین، فرانسه، روسی، اردو، پشتو، عربی و فارسی می‌باشد. ترجمه‌های کم نظیر استاد از زبان‌های بیگانه دارای معروفیت خاصی می‌باشد. بزرگترین خدمت استاد به زبان و ادب و فرهنگ فارسی، تصحیح و تنقیح متون قدیمی است که از گوشه‌های کتابخانه‌های جهان بیرون کشیده و روی آنها با جدیت تمام کار کرده و به صورت کتاب عرضه داشته است. یکی از افتخارات استاد نفیسی، احیا و بنیانگذاری شیوه داستان نویسی تاریخ است که در آنها روح وطن پرستی و سلحشوری و قهرمانی را تقویت کرده، جوانان ایران زمین را به حب وطن و حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور فرا می‌خواند.

یکی از قدیمی ترین یادگارهای ادبی من آشنایی با نام مارکسیم گورکی است. بیست سال پیش در خواندن کتاب های ادبی اروپا شوری داشتم، شب و روز من در این کار می‌گذشت. از نخستین روزی که ادبیات در جهان پدید آمده است، تنها مایه نویسندگان و گویندگان هر زبانی خواندن و بهره بردن از آثار گذشتگان بوده است. در ادبیات آنچه کسی در دبستان می آموزد در برابر آنچه پس از دبستان باید بخواند یک در برابر هزار است.

در قدیم شعرای ایران می‌گفتند هر کس می‌خواهد در شاعری طبعی به هم رساند باید لااقل ده هزار بیت از گفته پیشینیان بخاطر بسپارد. نویسندگی از شاعری هم دشوارتر است زیرا که کتابهای نثر را نمی‌توان بخاطر سپرد و باید در خواندن آنها چنان اندیشه و تامل کرد و چنان با آسودگی خیال و دقت فرو خواند که ملکه خاطر شود و همیشه در ذهن جایگزین بماند. در آن زمان یا قریحه یا هوس مرا برمی‌انگیخت که آنچه کتاب از بزرگان نویسندگان و گویندگان قدیم و جدید از شرق و غرب می‌یافتم، می‌خواندم، در سبک آنها اندیشه می‌کردم و می‌کوشیدم که از تجارب دیرینه شان بهره برگیرم. آن دوره از جوانی من شیرین ترین یادگارهای زندگی مرا دربردارد. هنوز هم چون سوداگری ورشکسته هنگامی که می‌خواهم از زمان توانگری خویش یاد کنم و تلخی های امروزین را به چاشنی روزگاران پیش شیرین کنم آن اندوخته نهفته را به یاد می‌آورم که از بیست سال پیش در سراچه اندیشه ی خود ذخیره نهاده‌ام.

اینک هشت سال است که انجام وظیفه روزانه و پرداختن به کارهای دیگر که قهرا پیش آمده مرا از آن کتاب خواندن ها بازداشته است. اکنون جز کتاب های تاریخ که برای تحقیقات خشک جان‌فرسای ضروری است به کاری نمی‌پردازم. گاهی هم که کتاب ادبی تازه ای به دستم می‌افتد یا در پی آن می‌روم روزها می‌گذرد که به حکم ضرورت نمی‌توانم آن را به پایان رساند، فصل ها و باب های آن که ممکن بود سالیان دراز خاطر مرا نوازش دهد و جان مرا از گوارش های خود بیرورد این روزها ناتمام می‌ماند و گاهی هم می‌شود که رشته سخن از دستم می‌رود و کتاب ناخوانده می‌ماند. اگر روزی می‌رسید که هرکس می‌توانست جز آنچه دلخواه اوست کاری نکند، فرزند آدمی نیک بخت ترین موجودات جهان بود. دریغا که ضرورت زندگی را رحم و عطوفتی نیست و کسی را نمی‌گذارد به دلخواه خود بزبد و خواهش درون خویش را خشنود کند.

آلفرد دوموسه شاعر فرانسوی می‌گوید: یگانه لذتی که در جهان برای من مانده است آن است که گاهی گریسته ام.
من نیز یگانه لذتی که دارم این است که گاهی در دل شب یا در یکی دو دقیقه نایاب آسایش روز، در گذری، یا در گوشه تنهایی، به یاد آن کتاب هایی که در آن دوره زندگی خویش خوانده ام می‌افتم و خاطر را به همین یادآوری از روزهای تنعم گذشته شاد می‌کنم و زنگ غم امروزی را بدان صیقل دیروزی از دل می‌زدایم. در میان این خاطرنوازیهای جان فزای که روز به روز فرصت آن کمتر می‌شود نام گروهی بسیار از گویندگان و نویسندگان قدیم و جدید شرق و غرب را از اندیشه خود می‌گذرانم. در این میان نام ماکسیم گورکی را از آن روزگاران در خاطر خود اندوخته دارم.

هفده روز پیش هنگامی که خبر مرگ ماکسیم گورکی به من رسید مدتی اندیشه من در پیرامون نام وی و آثار او که در این مدت خوانده بودم گردید.
کتابهایی را که از آثار وی خوانده بودم به یاد آوردم، قد بلند وی، سیمای رنج دیده ی او، قیافه ی مردانه پر از اراده وی، دست های بزرگ او، پاهای بلند وی، چانه برجسته وی که تقریبا چهارگوش می‌نمود، چشمان درشت خیره گر او، لب پهن بالائین وی که موهای بلند از آن فرو ریخته و دو سوی دهان او را فراگرفته بود از برابر چشم من گذشت، شصت و هشت سال زندگی کوشش و جان فرسایی او را به یاد آوردم که پستی و بلندیهای بسیار داشته و یکی چند روز شادی آن در برابر سال های پیاپی رنج و تلخی آن بشمار نتواند آمد.

ادبیات همواره و در هر ملتی آیینه غم و اندوه و مصائب بوده است. دل انگیزترین نغمه های شعرای هر دیاری آن خروش و فغان هایی است که از دل های خراشیده ایشان هنگام رنج و درد تراویده است. دفتر ادبیات ذخیره ی جاودانی اشک و آه است. شما بدبختان را می‌بیید، بیشتر از شما با بی قیدی از کنار ایشان می‌گذرید، کمتر از شما می‌کوشید که گاهی ایشان را دلداری دهید ولی هیچ کس از شما پی به درد او نمی‌برد و سبب تیره‌بختی او را جویا نیست. همان بدبخت را نویسنده و شاعر هم می‌بیند، در کنار او می‌نشیند، اشک از رخساره اش می‌زداید، با درد او هم آواز و با رنج او همنشین می‌گردد، جز قلم مایه دلداری دیگری به دست او نیست، غم و رنج او را در صحایف کتاب یا در وزن و قافیت اشعار خود جای می‌دهد، سوز درون او را ترجمان فصیح می‌شود. در گفتن غم لذتی است که ان خود دلداری آن غم است. شما نمی‌توانید این لذت را به آن غمگین ببخشید زیرا که این مایه دلداری به دست شما نیست، همواره و در هر زمانی در برابر یک توانگر چندین هزار درویش تهی دست و در برابر یک نیک بخت چندین هزار بدبخت سیه روزگار در میان فرزند آدمی بوده است.

کسی از آنها نمی‌پرسد، کسی به یاد آنها نیست، نویسنده و شاعر روزی در رهگذری یا شبی در پای دیواری با او هم زانو و بر سر خوان غم وی همکاسه می‌شود. روزی که آن درویش سیه روز و آن بدبخت تیره اختر جان می سپارد و غم خویش را با خود به آرامگاه جاودان خود می‌برد هیچ کس از او یاد نمی‌کند مگر آن نویسنده دلسوخته که انبار اندوه و هم خانه رنج وی بوده است.

اشکی که آن غمزده تیره بخت فرو ریخته و آهی که از نهاد آن دلسوخته برآمده بخاری و غباری شده که تنها بر صحیفه ی کاغذی نشسته و هاله ای بر گرد کلمات غم انگیزی فراهم ساخته است. او رفته است و نابود شده ولی آن غمی که در سینه آن سخنان جای گرفته تا جاودان می‌ماند. این سخنان جان فزای یگانه یادگار از آن جان های عزیزیست که در میان اندوه سپری شده، این صحایف جاودان یگانه غنیمت فرزند آدمی است. جانی است که رفته و از دست شده و اینک یگانه طپش آن در آن کلمات باقی مانده است.

سراسر آثار مارکسیم گورکی همان نغمه های حزن انگیز گروه بدبختان است. ماکسیم گورکی همواره با این تیره بختان دریای زندگی همسفر بوده. خود روزهای ناکامی در یرامون تنگدستی و مصیبت گذرانده. هم سفره تهی دستان بوده، در جان فرسایی ایشان شرکت جسته، از کاسه غم ایشان خورده و در بستر ناکامی ایشان خفته است. شصت و هشت سال پیش در ۲۸ مارس ۱۸۶۸ نیژنی نوگورد (Nijni Novgorod ) که اینک به مناسبت نام آن گورکی نامیده می شود بدین جهان آمده است. آلکسی ماکسیمویچ پسشکوو (Alexi Maximovitch Piechkov)که بعدها در ادبیات بنام ماکسیم گورکی معروف شد یکی از تلخ ترین زندگی ها را چشیده است. گاهی طبیعت تصادفات بسیار عجیب دارد و مناسبت شگفت انگیزی در نیان نام اشخاص و سرنوشت ایشان است. در زبان روسی گورکی به معنی تلخ است، گویی خود نیز می‌خواسته است که این جهان را به تلخی بگذراند و همواره زندگی تلخ داشته باشد و به همین جهت در آغاز نویسندگی نام مارکسیم گورکی را برای تخلص خود در نویسندگی اختیار کرده است. خود در دو کتابی که در احوال خویش پرداخته روزهای کودکی و جوانی خود را شرح داده، در کتاب « کودکی» و در کتاب «در راه تحصیل نان » همه آن مصیبت هایی را که چشیده است با متنهای توانایی بیان کرده.

در چهار سالگی پدرش از وبا مرد و در ده سالگی مادرش نیز جان سپرد. در هشت سالگی او را به مدرسه ابتدایی سپردند ولی به واسطه تنگدستی نتوانست دبستان را به پایان رساند. گورکی آن همه چیزهایی را که می دانست خود در زندگی خویش به خون جگر و به کوشش آموخته بود و این نیز یکی از نمونه های کوشش طاقت فرسایی است که در زندگی خویش آشکار کرده است. از هشت سالگی این نویسنده بزرگ برای آنکه از گرسنگی نمیرد به فرسودن جان خویش آغاز کرد: نخست به کهنه چینی پرداخت و آنچه در کوی و برزن می‌یافت گرد می‌آورد و می‌فروخت و از آن لقمه نانی فراهم می‌کرد. سپس چندی پیشه او این بود که پیغام این و آن را می‌برد و اجرت می‌گرفت، پس از آن شاگرد نانوا و سپس پاسبان راه آهن شد و چندی شاگرد آشپزی و حمالی کرد.

چنانکه خود می‌گوید سال های دراز چندان کار می‌کرد که گاهی از خستگی از پا در می‌آمد و سالهای پیاپی تعطیل نداشت. در این روزگار روزی هوس کتاب خواندن در وی پدید آمده و از آن زمان تا پایان زندگی هرگز او را رها نکرده و هرچه می‌دانسته است از این راه فراهم آمده و هرچه بدست وی می‌افتاد می‌خوانده و از آن بهره ور می‌شده و در زندگی از آن عبرت می‌گرفته است. این عشق کتاب خواندن گورکی را به علم آموختن برانگیخت به همیت جهت به شهر غازان ( Kazan ) رهسپار شد که یکی از مراکز علمی روسیه در آن زمان بشمار می‌رفت ولی پیداست که او را به دانشگاه آن شهر راه ندادند و باز آنجا به کارهای دشوار پرداخت اما با محصلین دانشگاه که افکار تندرو داشتند آشنا شد و از آنجا به سواحل رود ولگا ( Volga) رفت و در ده کراسنوویدوو (Krasnovidovo) چندی ماند و به زندگی روستائیان پی برد و و از آنجا به سواحل دریای خزر رفت و نزد ماهی گیران آنجا مزدور شد و از آنجا تنها به صحرای موزدوک (Mozdok) و از آنجا به ناحیه ی ژیگولی( Jigouli) رفت و دوباره به شهر غازان برگشت و این نخستین سفر بزرگ او بود که در ۱۸۹۰ به پایان رسید.

در شهر غازان باز مدتی در راه آهن به عنوان پاسبان و قپان دار مستخدم بود و به نیژنی نوکورد برگشت.در آنجا با احزاب سیاسی آشنا شد و از آن پس زندگی حزبی و سیاسی مقام مهمی احراز کرد و جزو کسانی بشمار رفت که دولت تساوی از آنها بدگمان بود، به همین جهت مدتی در زندان ماند و از آن زمان تا انقلاب ۱۹۱۷ همواره جزو دشمنان دولت تساوی بشمار می رفت و مامورین دولت همیشه در پی او بودند. در نیژنی نوکورد با نویسنده مشهور آن روزگار کورولنکو (Korolenko) آشنا شد و در آن زمان منظومه بزرگی به نام « ترانه درخت بلوط کهن » سروده بود و بر او خواند و کورولنکو آن را نپسندید و با کمال ادب به او گفت که آن را خوب نسروده است. گورکی خود می نویسد که از آن پس تصمیم گرفتم که دیگر شعر نگویم و چیزی ننویسم و مدت دوسال دیگر که در آن شهر بودم بر این تصمیم باقی ماندم و با آنکه اغلب هوس می‌کردم در عزم خود بودم.

در بهار سال ۱۸۹۱ گورکی سفر دراز دیگری آغاز کرد و ولایات دون (Don) و اورکرانیا (Ukraine) را پیمود و برای گذران خویش در هر دهی مزدور برزگران می‌شد و سپس ایالت بسارابیا (Besarabie) را تا کنار رود دانوب ( Danube) طی کرد و از ساحل دریای سیاه بازگشت و چندی در شهر ادسا (Odessa) ماند و در آن بندر در بارگیری کشتی ها مزدور بود و سپس از آنجا به پیرکوپ ( Perekop) و سیمفروپول (Simferopol) و یالتا ( Yalta) و کرچ (Keretch) و کوبان (Kouban) و ایالات ترک (Terek) رفت و از آنجا از راه معروف گرجستان که به نام راه نظامی گرجستان مشهور است در پائیز ۱۸۹۱ وارد تفلیس شد.

در شهر تفلیس در تاریخ ۲۵ سپتامبر ۱۸۹۲ نخستین داستان ادبی گورکی به نام ماکار چودرا ( Makar Tohoudra) در یکی از روزنامه های تفلیس که قفقاز نام داشت انتشار یافت و این تاریخ آغاز شهرت گورکی در ادیبیات است. از این قرار تا دم مرگ گورکی مدت چهل و چهار سال در ادبیات کار کرده است. انتشار ماکار چودرا او اقبالی که از هر سوی نسبت به نام گورکی کردند باعث تحریض وی در ادبیات شد و از آن پس همواره چیزهایی می‌نوشت ولی انتشار نمی‌داد زیرا که در انتشار آثار خود تردید داشت و همچنان که نسبت به نویسندگان دیگر ایرادات بسیار می‌کرد در حق خود نیز آسان پسند نبود. تنها در ماه اوت ۱۸۹۳ اثر دوم گورکی یعنی داستان املیان پیلیائی ( Emelian Piliai) در روزنامه روسی مسکو انتشار یافت . در همین زمان بنا بر اصرار کورولنکو اولین داستان بزرگ خود را نوشت که به نام چلکاش ( Tchelkach)در مجله موسوم به خزانه روسی انتشار یافت. در آن زمان در شهر سامرا( Samara) روزنامه ای به نام روزنامه سامرا انتشار می یافت و گورکی را دعوت کردند که بدانجا رود و در نوشتن آن روزنامه شرکت کند و او در بیست و سوم مارس ۱۸۹۵ وارد سامرا شد. در آن روزنامه مقالات و پاورقی های بسیار از گورکی انتشار یافته که معروف ترین آنها داستان های « ترانه شاهین» و « در قطار چوب» و « موضوع از قفلی» و « یک بار در پائیز» است.

در ماه مه ۱۸۹۶ گورکی به نیژنی نوکورود رفت و در روزنامه که در آنجا به نام روزنامه نیژنی نوکورود انتشار می‌یافت منظما شرکت می کرد و در آن روزنامه نیز داستان های معروف انتشار داد از آن جمله « گستاخ»، « در بیابان» و «بولس» (Boless) و « کونوالوو» ( Konovalov). اما گورکی مجبور شد از این شهر برود زیرا که چندی پیش در نتیجه تنگدستی درصدد برآمده بود خود را بکشد و گلوله ای از ریه او گذشت و آنرا سوراخ کرده بود و ریه علیل در نتیجه فقر و بدبختی وی را به سل مبتلا کرده بود و ناگزیر بود برای حفظ جان خود چندی در قریم ( Crimee) بماند و خود را از خطر مرگ برهاند.

سال ۱۸۹۸ یکی از مهمترین سالهای زندگی مارکسیم گورکی بود زیرا که در این سال دو مجلد که هر یک شامل ده داستان از داستان های ادبی او بود جداگانه انتشار یافت و از آن به بعد شهرت وی خلل ناپذیر گشت و به زود ی آثار وی را به بسیاری از زبانهای اروپا ترجمه کردند و در ممالک متمدن معروف گشت.

چندی نگذشت که گورکی از نامی ترین نویسندگان اروپا بشمار رفت و ترجمه های کتاب های معروف او مانند: عاشق او، کودکی من، در جهان؛ کار و انسان، عشق جانکاه، وانیا، در بیابان و پیرزن، در همه اروپا منتشر شد و نام او را پاینده ساخت.

در همین سال به درخواست ژاندارمری تفلیس باردیگر گورکی را در نیژنی نوکورود دستگیر کردند و پباهه به تفلیس فرستادندو چندی در آنجا در زندان بود.

باز از تفلیس به سامرا آمد و از آنجا به نیژنی نوکورود رفت. در ماه فوریه ۱۸۹۹ مجلهای به نام زندگی به انتشار یکی از داستان های بزرگ وی که توماس گوردئو (Thomas Gordeev) نام داشت آغاز کرد.

در این زمان باز گورکی به جهات سیاسی دستگیر شد و یک ماه در زندان ماند و پس از یک ماه او را در خانه‌اش توقیف کردند. در ماه سپتامبر ۱۸۹۹ در شهر آرزاماس (Arzamas) بار دیگر در تحت نظر مامورین پلیس قرار گرفت ولی واسطه علت مزاج به او اجازه دادند که به قریم رود و چند ماهی در آنجا ماند. در این هنگام به مناسبت عزیمت گورکی از نیزنی نو کورود مردم آن دیار در تمام طول راه تظاهرات بسیار کردند و مخصوصاً جوانان و طبقات تحصیل کرده در این تظاهرات شرکت جستند و پیشوای معروف روسیه شورویلنین در یکی از مقالات خود اشاره‌ای به این واقعه کرده است.

در ماه آوریل ۱۹۰۱ مجله «زندگی» یکی از آثار گورکی را که «ترانه زال» نام داشت انتشار داد و انتشار آن را در تمام روسیه مقدمه انقلاب شمردند.

دراین هنگام که گورکی در قریم سکنی داشت آکادمی علوم روسیه وی را به سمت عضو افتخاری انتخاب کرد و چون راپرت این قضیه را بتمار دادند بسیار متعجب شد و در ذیل آن به خط خود نوشت: « از عجیب هم بالاترست» و فرمان داد که انتخاب گورکی را لغو کنند. چون این خبر انتشار یافت نویسندگان مشهور آن زمان آ.پ. چخوف(A.P.Tchekhof) و و.ژ. کورلنکو که بزرگترین نویسندگان عصر بشمار می رفتند و ایشان نیز عضو افتخاری آکادمی مزبور بودند از عضویت خود استعفا دادند و بدینوسیله نفرت خویش را از این اقدام بی‌سابقه اظهار کردند.

در ماه مارس ۱۹۰۲ در تاتر صنایع مسکو نخستین بار یکی از آثار گورکی را نمایش دادند که «مشچانیه» (Mechtchanie) یعنی شهرنشینان درجه دوم نام داشت و این نمایش فوق‌العاده جالب توجه شد. در ماه آوریل همان سال گورکی را بار دیگر بارزاساس تبعید کردند و در آنجا درام معروف خود را که «در جاهای پست» نام دارد به انجام رساند. در این زمان گورکی داخل در حزب سوسیال‌دمکرات انقلابی شد و روابط وی با لنین که در آن زمان در خارج از روسیه می‌زیست از همین جا آغاز می‌شود.

درام مشچانیه چنان جالب توجه گشت که نه تنها در روسیه چندین بار آن را نمایش دادند بلکه در ممالک دیگر اروپا هم نمایش داده شد و آنرا یکی از شاهکارهای نویسندگان انفلابی شمردند.

در انقلاب ۱۹۰۵ گورکی دخالت سیار داشت بیان نامه‌های متعدد نوشت و آنچه توانست در انقلاب باری کرد. به همین جهت او را دستگیر کردند و در زندان افکندند و سپس او را به ریگا (Riga) تبعید کردند. چون به طرز بورک برگشت روزنامه مهمی بنام «زندگی جدید» (Novaia Yisn) تاسیس کرد که نخستین ناشر افکار حزب اشتراکی بود و پس از آنکه چند شماره از آن منتشر شد آن را بلتین سپرد.

در همین زمان حزب اشتراکی در صدد بر آمد که گورکی را به آمریکا بفرستند و در آنجا وجوهی برای صندوق حزب جمع آورد و در ماه ژانویه۱۹۰۶ گورکی بدین سفر رهسپار گشت. در این سفر آمریکا رمان معروف خود را که «مادر» نام دارد نوشت را این رمان در کشمکش طبقات کارگر مقام بسیار مهمی را احرار کرده است و به واسطه تبلیغاتی که در همین سفر گورکی در خارجه کرده بود نتوانست به روسیه باز گردد و در جزیره کاپری(Capri) در ایتالیا مقیم شد. در این زمان از هیچ تبلیغ برای حزب کوتاهی نمی کرد و به همین جهت در بهار ۱۹۰۷ به نمایندگی حزب خود در کنگره لندن حضور یافت و در آنجا دوستی وی با لنین استوارتر شد. هنگامی که جنگ بین‌الملل روی داد گورکی هنوز در خارج از روسیه بود و این خبر چنان وی را متاثر ساخت که تا سالهای مدید اثر آن نفرت در سرشت وی باقی بود. در همین زمان مجله بسیار بزرگی بنام «لتوپیس» (Letopis) یعنی اخبار تاسیس کرد.

پس از انقلاب معروف اکتبر گورکی در مرحله عمل که از سالیان دراز اندیشه آن را در درون خود پخته بود وارد شد و از ۱۹۱۸ روابط بسیار نزدیک با لنین بهم زد و در سلسله انتشارات «ادبیات جهان» شرکت نام داشت و مقالات بسیار در مجله «کمونیسم بین‌الملل» نوشت. در ۱۹۲۱ باز بیماری وی سخت شد و ناچار شد برای معالجه به خارجه رود و از ۱۹۲۴ به بعد بنابر اصرار اطبا به ایتالیا رفت و در آنجا کتابهای چند نوشت از آن جمله «داستانها» و «یادگارها» و «یاداشت‌های روزانه» و «دانشگاه‌های من».

در ۱۹۲۵ کتاب تازه‌ای به عنوان «آرتاموتووها» (Artamonov) انتشار داد. در ۱۹۲۷ جلد اول کتاب «زندگی کلیم سامگین» (Klim Samguine) را منتشر ساخت. در ۱۹۲۸ به دیار ستود باز گشت و با کوششی بیش از پیش افزون بکار پرداخت و جلد دوم و سوم زندگانی کلیم سامگین را پی‌درپی منتشر کرد. در این زمان نیز عده بسیار کثیر مقالات و داستانهائی نوشته که بیشتر آنها درباب زندگی روستائیان است، از آن جمله درام «اگوربولیچو»(Egor Boulitchev) و درام «واسیلی دوستیگائو»(Vassili Dostigaev) و یک سلسله مجلات از آن جمله «پیشرفت‌های ما» (Nos Realisations) و «زاروبزوم» (Za Roubejom) و «تعلیمات ادبی» و «ساختمان جماهیرشوروی» و غیره را تاسیس کرد و در تحریرات آنها شرکت جست و یک سلسله نشریات مهم را نیز موسس شد مانند «تاریخ جوان قرن نوزدهم» و «کتابخانه شاعر» و «زندگی مردان جالب توجه» و «تاریخ کارخانه‌ها» و «تاریخ جنگ داخلی».

هنگامی که در قلمرو شوروی اتحادیه نویسندگان تاسیس شد ماکسیم گورکی را برباست آن اختیار کردند و در تمام عملیات آن شرکت می‌جست.
گورکی با بزرگان زمان خویش مربوط بود. پیش از انقلاب بالئون تولستوی نویسنده معروف و خچوف و کورانکو نویسندگان شهبر آن عصر روابط داشت و پس از آن بالنین و ستالین نیز دوستی نزدیک داشت.

از آغاز جوانی در نتیجه زندگی فقر و پریشانی و اقدام بخود کشی ریه گورکی عامل بود و به اندک تصرف هوا کریپ سختی می‌گرفت و چون مساول بود عواقب آن وخیم می‌شد و به همین جهت اغلب ناگزیر می‌شد که از کار کناره گیرد و به معالجه خود به پردازد ولی آن همت و نیروی فوق‌العاده که در وی بود او را آرام نمی‌گذاشت و دوباره بکار بر می‌گشت. در این چند سال اخیر هر ال یک بار گریپ سخت می‌گرفت و اطبا بزحمت او را نجات می‌دادند چنانکه در ظرف شش سال آخر عمر خود شش بار به این بیماری سخت گرفتار شده بود. عاقبت در اول ژون امسال (۱۹۳۶) باز بدان مرض دیرین گرفتار شد و مدت هفده شبانه روز دچار بود تا اینکه در نتیجه بیماری قلب وی ناتوان شد و در هیجدهم ژون ۱۹۳۶ ساعت یازده و ده دقیقه صبح قلب وی از کار افتاد و رخت از این جهان بست.

یکی از شاهکارهای عجیب طبیعت اینست که نویسنده معروف فرانسوی «آندره‌ژید» (Ande Gide) از پاریس با هواپیما همان روز به مسکو بدیدن گورکی آمده بود و چون بیمار بود نتوانست او را ببیند. همان شب در یکی از تاثرهای مسکو پس معروف گورکی را که «مادر» نام دارد نمایش می‌دادند و آندره‌ژید در آنجا حاضر بود. هنوز خبر مرگ وی را که پیش از ظهر آن روز فرا رسیده بود انتشار نداده بودند و شب در میان نمایش کسی به جلو صحنه آمد و اطلاع داد که «گورکی مرده است». تمام حاضرین بپای خاستند و دسته موسیقی از دور آهنگ عزا را نواخت و سپس نمایش را ادامه دادند زیرا که اگر مرد مرده بود اثر وی نمرده بود و هرگز نخواهد مرد شاید از این پس اثر وی زنده‌تر باشد و اینک که از آن پیکر ناپایدار جدا شده در گیتی جاودان پایدارتر بماند.

نمی‌دانم چه راز نهانی در آفرینش آدمی است که از میان این همه مردمی که نابود می‌شوند و پس از چند روز گوئی هرگز نبوده‌اند گاهی یک دوتن پدید می‌آیند که اثر جاودان از خود می‌گذارند و گوئی هرگز نمرده‌اند و هرگز نابود نشده‌اند. چرا همه را این سرنوشت نداده‌اند؟ چرا همه این راه جاودان را نمی‌پیمایند؟ چرا گروهی مرگ را هم بازیچه آثار جاویدانی خویش می‌سازند و گروهی بیشتر که چندین هزار برابر آن گروه نخستین‌اند چنان در پنجه نیستی زبونند که اندک اثری از زندگی ایشان نمی‌ماند؟که میتواند این معما را حل کند؟آیا هر کس خواست می‌تواند ما کسیم گورکی بشود؟

از بامداد نوزدهم ژون پیکر ماکسیم گورکی را در مسکو در اطاق چهل ستون «خانه اصناف» در معرض عام گذاشتند. از تمام ملل دنیا تلگراف‌های تسلیت کردند و تاجهای گل بر کنار جسد او نهادند؛ همه طبقات دسته به دسته به آخرین دیدار وی می‌رفتند، از تمام طبقات کشوری و لشکری حتی رؤسا و پیشوایان ملت و دولت در برابر جنازه وی پاسبانی می‌کردند و به نوبت آنجا می‌ایستادند و پاس می‌دادند. بیش از نیم میلیون مردم مسکو برای آخرین دیدار وی بدان اطاقی که در آنجا پیکر وی را نهاده بودند رفتند، فردای آن روز دویست هزار تن دیگر به دیدار او شتافتند. روز ۲۰ ژون پنج و نیم بعد از ظهر خاکستری را که از سوزاندن پیکر او باقی مانده بود بر نابوتی نهاده و پیشوایان ملت روسیه آن رابر دوش گرفتند و در قصر کرملین(Kremlin) به جای ابدی خود سپردند.

تا هیجده روز پیش کسی در این جهان بود که ماکسیم گورکی نام داشت، ۶۸ سال در این جهان زیسته بود، ۶۸ سال از این صافی در اندرون خود فرو برده و از این پرتو آفتاب و غمازی اختران مایه زندگی بدست آورده بود. غمهای بسیار دید، رنجهای گوناگون کشید، یکی چند روز کام خویش را در آغوش گرفت، مدت شصت سال در پی آرزوهای خود کوشش کرد، جوانی را به سختی در پی لقمه نانی گذراند، در پیری همواره بیاد مصیبت دیدگانی که در آغاز زندگی هم کاسه و هم خانه او بودند حسرت می‌خورد، زندگی خویش را در پی آسایش آن بیچارگانی که از آغاز عمر بوسال ایشان رسیده بود گذراند. ۱۸ روز است که دیگر در این جهان نیست. این ظاهر مطلب است و هر چه بنگرید پیش از این نخواهید دید. اما باطنی هم در این کار هست که بر دیده تنی چند از کسانیکه به آثار وی پی برده‌اند آشکارست، آن اینست که مردمرد، جان سپرد و دم در کشید و لب از سخن فرو بست و دست از کار کشید و جز مشتی خاکستر که در گوشه‌ای از قصر کرملین اندوخته‌اند چیزی از و نماند ولی این همه او هنوز هست، تا فرزند آدمی را اندیشه‌ای هست که قلب او را به طپش می آورد و سرشک از دیدگان وی فرو می‌ریزد، تا خاطری هست که از غم این تاشاد و از شادی آن شادمان می‌گردد،تا چشمی هست که بیاد مصیبت زدگان‌تر می‌شود و تا حسی هست که خوب را از بد و بزرگ را از کوچک می شناسد او هم هست زیرا که او نیز اشک ریخته است و او نیز همین حس را داشته است.

طهران-۱۵تیرماه۱۳۱۵
سعید نفیسی

Facebooktwittergoogle_plusredditpinterestlinkedinmail

Leave a Reply

نمایشگاه مجازی فارس، ارایه دهنده محتوای فاخر فارسی، مقالات مفید و گلچین شده از سراسر وب
+98-936-917-5733