ایرانشناس فرانسوی

مادام ژان دیولافوا، همسرش مارسل دیولافوا باستان‌شناس فرانسوی را در سفر باستان‌شناسی خود به ایران همراهی کرد و خاطرات خود از این سفر را با دقتی زنانه به تحریر درآورد. این بخش از خاطرات او مربوط به سفر به کاشان است که در حین عبور و عکسبرداری از بازار کاشان با همسر حاکم آشنا شده و از سوی وی برای عکس‌برداری دعوت می‌شود.

مادام ژان دیولافوا، همسرش مارسل دیولافوا باستان‌شناس فرانسوی را در سفر باستان‌شناسی خود به ایران همراهی کرد و خاطرات خود از این سفر را با دقتی زنانه به تحریر درآورد. این بخش از خاطرات او مربوط به سفر به کاشان است که در حین عبور و عکسبرداری از بازار کاشان با همسر حاکم آشنا شده و از سوی وی برای عکس‌برداری دعوت می‌شود. شرح این داستان با جزئیاتی که از سوی یک زن روایت می‌شود بر جذابیت آن می‌افزاید:

طرف عصری به من خبر دادند که زن خدمتکار مسلمانی می‌خواهد شما را ملاقات کند و مطالب محرمانه‌ای دارد اجازه ورود دادم. خدمتکار آمد و پس از سلام گفت خانم حاکم به محض ورود به دارالحکومه فهمید که شما فرنگی هستید اولا از بدرفتاری فراشان از شما عذرخواهی می‌کند ثانیا چون می‌داند که شما خانم عکاس‌باشی هستید بسی مایل است که عکسی از او بگیرید و چون حاکم با بهانه‌های مختلف می‌خواهد او را از این خیال منصرف سازد مرا محرمانه نزد شما فرستاده و گفته است که فردا بدون همراه با لباس مندرسی به خانه امام جمعه می‌رود لباسهای خود را هم قبلا نزد خانم امام فرستاده است و در آنجا منتظر شماست که بروید و عکسی از او بگیرید اما سفارش زیاد کرده است که کسی از این کار آگاه نشود.

… با مارسل به منزل امام جمعه رفتیم خدمتکار دیروزی در دالان تاریکی منتظر ورود ما بود. مارسل رفت به بیرونی و من با خدمتکار به اندرون رفتم . … در باغی وارد شدیم که در آنجا دو خانم به اضطراب خاطر انتظار ورود مرا داشتند.

… این خانم نمونه کامل عیاری است از زنان زیبای ایرانی و… به خصوص در این موقع که از اطاعت شوهر سر پیچیده و محرمانه می‌خواهد کاری صورت دهد گونه‌هایش برافروخته است و التهابی دارد و همین تغییر قیافه هم بر زیبایی او افزوده است.

پس از تعارفات معمولی زن حاکم از من پرسید: شما می‌توانید عکس بردارید؟ البته شما عکاسباشی دولت فرانسه هستید. چنین نیست؟

… دستگاه عکاسی را حاضر کردم و پارچه سیاه را بر سر کشیدم تا صورت او را میزان کنم. زنان از موقع استفاده کرده و آهسته با هم شروع به صحبت کردند. زن حاکم می‌خواست در معقولات تصرف کرده و معلومات خود را برخ زن امام جمعه بکشد. آهسته به طوری که من نشنوم به او می‌گفت: در فرنگستان زنان مانند ما خوشبخت نیستند. مردان آنها را به کار کردن وا می‌دارند مثل اینکه می‌بینید. این زن عکاسباشی است بعضی از زنان هم میرزا یا معلم هستند پاره‌ای هم مانند دختر شاه اروس به درجه سرتیپی رسیده و در قشون خدمت می کنند… نه تنها در فرنگستان زنان سرتیپ و فرمانده قشون هستند بلکه بعضی هم به درجه شاهی می‌رسند و بر مملکت سلطنت می‌کنند اگر باور نمی‌کنید از این خانم عکاس بپرسید… حتی یکی از شاه خانمها سفیری هم در تهران دارد و باز برای نشان دادن زیادت معلومات خود گفت اگر دختر شاه اروس سردوشی و نشان دارد و کلاه خود بر سر می‌گذارد در عوض شاه خانم هم سبیلهای بلند و کلفتی دارد.

زن امام با دقت به حرفهای او گوش می‌داد و چون اشتیاق داشت بیش از این از حال و کار فرنگیان اطلاع حاصل نماید پس از لحظه‌ای تفکر گفت: آیا شاه خانم هم چندین شوهر در اندرون خود دارد؟ من در زیر پارچه سیاه با دقت به صحبتهای ایشان گوش می‌دادم و همه را می‌فهمیدم و چون صحبت آنها به اینجا رسید دیگر نتوانستم صبر کنم و بی اختیار سرم را بیرون آورده و گفتم: خانم اشتباه نکنید درست است که اکنون زنی بر مملکت انگلیس فرمانروایی می‌کند ولی این ملکه ریش و سبیل ندارد و شوهرش هم منحصر به فرد است.

خلاصه عکس‌برداری تمام شد و شاسیها را در پارچه سیاه گذاردم و می‌خواستم به صحبت ادامه دهم و خانم حاکم را از اشتباه درآورم که ناگاه پیرزنی که در دالان قراول بود رسید و به من خبر داد که شوهر شما بیرون آمد پس با شتاب تعارفات معمولی را بجا آوردم و خداحافظی کردم و به راه افتادم.

Facebooktwittergoogle_plusredditpinterestlinkedinmail

Leave a Reply

نمایشگاه مجازی فارس، ارایه دهنده محتوای فاخر فارسی، مقالات مفید و گلچین شده از سراسر وب
+98-936-917-5733